...یاد ایام

...اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

با شدتی وحشیانه و جنون آمیز،

آنچنان که قلبم را سخت به درد آورد،

آرزو کردم ای کاش هم اکنون همچون مسیح،

بی درنگ،آسمان از روی زمین برم دارد،

یا لااقل همچون قارون،زمین دهان بگشاید و مرا در خود فروبلعد.

اما...

نه،

من نه خوبی عیسی را داشتم و نه بدی قارون را.

من یک "متوسط" بیچاره بودم و ناچار،

محکوم که پس از این نیز "باشم و زندگی کنم".

نه ،باشم و زنده بمانم.

و در این "وادی حیرت " پر هول و بیهودگی سرشار،گم باشم.

و همچون دانه ای که شور و شوق های روییدن در درونش؛

خاموش می میرد و آرزوهای سبز در دلش می پژمرد،

در برزخ شوم این "پیدای زشت"

و آن "ناپیدای زیبا"،خرد گردم.

که این سرگذشت دردناک و سرنوشت بی حاصل ماست.

در برزخ دو سنگ این آسیای بی رحمی که...

"زندگی" نام دارد!

                                                                              ..افسانه..

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۳ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ توسط افسانه و سحر نظرات () |

پیچك دات نت قالب جدید وبلاگ