...یاد ایام

...اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

سالهای سال درخت سیب اسم خدا را زمزمه کردو با هر زمزمه ای سیبی سرخ به دنیا آمد .

سیب ها هر کدام یک کلمه بود .کلمه های خدا.مردم کلمه های خدا را میگرفتند و نمیدانستند که درخت اسم خدا را منتشر میکند .

درخت اما میدانست خدا هم.

درخت اسم خدا را به هر کس که میرسید میبخشید .آدم ها همه اسم خدا را به هر کس که میرسید میبخشید .

آدم ها همه اسم خدا را دوست داشتند .بچه ها اما بیش تر .

و وقتی که سیب میخوردند خدا را زمزمه میکردند و دهان شان بوی خدا میگرفت .

درخت سیب زیادی پیر شده بود  میخواست بمیرد اما اجازه ی خدا لازم بود .

درخت رو به خدا کرد و گفت :

همه ی عمر اسم شیرینت را بخشیدم

اسمی که طعم زندگی را یاد آدم ها میداد .

حس میکنم که ماموریتم دیگر تمام شده

بگذار زودتر به تو برسم !

خدا گفت:

عزیز سبزم!

تنها به قدر یک سیب دیگر صبر کن .

اخرین سیبت سهم کودکی است که دندان هایش هنوز جوانه نزه

این آخرین هدیه را هم ببخش

صبر کن تا لبخندش را ببینی

و درخت سیب یک سال دیگر هم زنده ماند .

برای دیدن آخرین لبخند  

و وقتی که کودک آخرین سیب را از شاخه چید خدا لبخند زد

و در درخت آرام در آغوش خدا جان داد




                                                                                                                              ..افسانه..

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱٥ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ توسط افسانه و سحر نظرات () |

پیچك دات نت قالب جدید وبلاگ