...یاد ایام

...اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

 

 

 

 

 

 

دلتنگم و دیدار تو درمان من است

                                         بی رنگ رخت زمانه زندان من است

بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی

                                        آنچه از غم هجران تو بر جان من است

 

 

 

 

 

 پ.ن:

امرور تولد بهترین داداش دنیاست...قلب

 

داداش بزرگه ی من...

 

و امسال نهمین سالیه که دیگه تولدشو بین ما نیستناراحتدل شکستهگریه

هرچند دیگه پیشمون نیست...ولی هر سال تولدش،من یه حال و هوای دیگه ای دارم...دل شکسته

 

امیدوارم روحش شاد و قرین نعمت باشه.فرشته

 

 

 

                                                                                ..افسانه..

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢۳ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ توسط افسانه و سحر نظرات () |

درخشش شب تابی

مجروحش می‌کند.

چگونه نمی‌ترسد شب؟


یا...
باد می‌وزد

میوه نمی‌داند

زمان افتادن او

امروز است.

و گاه به تاملات فلسفی درباره زندگی و هستی می‌پردازد:

توری کور است زندگی

از آب عدم صید می‌شویم

برای ضیافتی که نمی‌شناسیم.

یا...
عمر حسرت جشنی است بیکران

که هلهله‌اش

از پس دیوار‌ها به گوش می‌رسد.

و...
روزها
حوضچه‌های پراکنده نورند

در بیابانی ظلمانی.

طنز آشنا و موجز شمس که به نرمی در اشعار اخیر او راه یافته است در این مجموعه نیز در قالب چند شعر می‌درخشد:
طوری متهمم می‌کنید

انگار
سوسکی را کشته‌ام.

آدم بود

به سزایش رسید.

و...
ما به حرف شما گوش می‌کنیم

و سپاس می‌گزاریم

روزگار ما

طبق روزگار شما مردگان است.

یا...
 برای آنچه دوستش داری

از جان باید بگذری

بعد می‌ماند زندگی

و آنچه دوستش داشتی.

و سرانجام عاشقانه‌های او که در قالب شعر کوتاه چه دلنشین هستند:

در هر ایستگاهی که پیاده شوی

کنار توام

این قطار

مثل همیشه در کف دستم راه می‌رود.

و...
وقت آمدنت می‌بینی چقدر مهربان است

راه؟
در بازگشتت ببین

چگونه برمی‌گردد و

‌هار
می‌شود؟

 

 

                                                                                                       ...سحر...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٥ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط افسانه و سحر نظرات () |

با شدتی وحشیانه و جنون آمیز،

آنچنان که قلبم را سخت به درد آورد،

آرزو کردم ای کاش هم اکنون همچون مسیح،

بی درنگ،آسمان از روی زمین برم دارد،

یا لااقل همچون قارون،زمین دهان بگشاید و مرا در خود فروبلعد.

اما...

نه،

من نه خوبی عیسی را داشتم و نه بدی قارون را.

من یک "متوسط" بیچاره بودم و ناچار،

محکوم که پس از این نیز "باشم و زندگی کنم".

نه ،باشم و زنده بمانم.

و در این "وادی حیرت " پر هول و بیهودگی سرشار،گم باشم.

و همچون دانه ای که شور و شوق های روییدن در درونش؛

خاموش می میرد و آرزوهای سبز در دلش می پژمرد،

در برزخ شوم این "پیدای زشت"

و آن "ناپیدای زیبا"،خرد گردم.

که این سرگذشت دردناک و سرنوشت بی حاصل ماست.

در برزخ دو سنگ این آسیای بی رحمی که...

"زندگی" نام دارد!

                                                                              ..افسانه..

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۳ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ توسط افسانه و سحر نظرات () |

پیچك دات نت قالب جدید وبلاگ