...یاد ایام

...اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

لبخند ناشی از طنز اجتماعی از گریه ی در فراغ عزیزان تلخ تر است.  

 

 یادم نمیاد کجا خوندم این جمله روخجالتهر کی میدونه این جمله مال کیه خبرم کنه!!!

اما در ادامهمژه شعریه از آقای «خلیل جوادی » که این شعردر سریال دارا و ندار خونده شده...

دروغ چرا؟سوالمن فقط یه قسمت از این سریالو دیدمخجالتنقل از وبلاگ آقای« خلیل جوادی»  عینک                                                                          

                                                                                                 ..افسانه..


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢٧ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ توسط افسانه و سحر نظرات () |

 و درد

 که این بار پیش از زخم آمده بود

 آنقدر در خانه ماند

 که خواهرم شد

 

 با چرک پرده ها

 با چروک پیشانی دیوار کنار آمدیم

 و تن دادیم

 به تیک تاک عقربه هایی

 که تکه تکه مان کردند

 پس زندگی همین قدر بود ؟

 انگشت اشاره ای به دوردست ؟

 برفی که سال ها

 بیاید و ننشیند ؟

 

 و عمر

 که هر شب از دری مخفی می آید

 با چاقویی کند

 ...

 ماه

 شاهد این تاریکی ست

 و ماه

 دهان زنی زیباست

 که در چهارده شب

               حرفش را کامل می کند

 و ماهی سیاه کوچولو

 که روزی از مویرگ های انگشتانم راه افتاده بود

 حالا در شقیقه هایم می چرخد

 

 در من صدای تبر می آید.

 آه ، انارهای سیاه نخوردنی بر شاخه های کاج

 وقتی که چارفصل به دورم می رقصیدند

 رفتارتان چقدر شبیهم بود

 

 در من فریادهای درختی ست

 خسته از میوه های تکراری

 

 من ماهی خسته از آبم

 تن می دهم به تو

 تور عروسی غمگین

 تن می دهم

 به علامت سوال بزرگی

 که در دهانم گیر کرده است.

 

 پس روزهایمان همین قدر بود؟

 

 و زندگی آنقدر کوچک شد

 تا در چاله ای که بارها از آن پریده بودیم

افتادیم.

یکی از اشعار زیبای گروس عبدالملکیانلبخندلبخند

                                                    ...سحر.. 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢۳ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ توسط افسانه و سحر نظرات () |

اولین روز دبستان بازگرد

کودکی ها شاد و خندان باز گرد

 

باز گرد ای خاطرات کودکی

بر سوار اسب های چوبکی

 

خاطرات کودکی زیباترند

یادگاران کهن مانا ترند

 

درسهای سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

 

درس پند آموز روباه و خروس

روبه مکار و دزد و چاپلوس

 

روز مهمانی کوکب خانم است

سفره پر از بوی نان گندم است

 

کاکلی گنجشککی باهوش بود

فیل نادانی برایش موش بود

 

با وجود سوز و سرمای شدید

ریز علی پیراهن از تن می درید

 

تا درون نیمکت جا می شدیم

ما پر از تصمیم کبری می شدیم

 

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم

یک تراش سرخ لاکی داشتیم

 

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هایش درد داشت

 

گرمی دستانمان از آه بود

برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

 

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ

خش خش جاروی با پا روی برگ

 

همکلاسیهای من یادم کنید

باز هم در کوچه فریادم کنید

 

همکلاسیهای درد و رنج و کار

بچه های جامه های وصله دار

 

بچه های دکه سیگار سرد

کودکان کوچک اما مرد مرد

 

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

جمع بودن بود و تفریقی نبود

 

کاش می شد باز کوچک می شدیم

لا اقل یک روز کودک می شدیم

 

یاد آن آموزگار ساده پوش

یاد آن گچها که بودش روی دوش

 

ای معلم نام و هم یادت به خیر

یاد درس آب و بابایت به خیر

 

ای دبستانی ترین احساس من

بازگرد این مشقها را خط بزن

  

                                                                                  ..افسانه..

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱٧ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط افسانه و سحر نظرات () |

عشق  به چه کارمان میآید؟

چه کمکی عشق به ما کرده؟

در برابر بیکاری

در برابر هیتلر

در برابر جنگ اخیر

یا دیروز وامروز در برابر هراس های نو به نو

و باران بمب ها

چه از دستش بر می آید؟

هیچ:

عشق به ما خیانت کرده....

به چه کارمان می آید عشق؟

 

عشق را با ما چه کار؟

چه کمکی به عشق رساندیم ما

در برابر بیکاری

در برابر هیتلر

دربرابر جنگ اخیر

یا دیروز و امروز در برابر هوس های نو به نو

 

از ما چه بر می اید

برابر همه ی آنچه ویرانش میکند؟

هیچ:

ما به عشق خیانت کرده  ایم....

پی نوشت:قضاوت همه با خودتون!!!...برای ماندن باید سنگ بود!

  

                                                                                              ...سحر...

                                                                                             

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱٠ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ توسط افسانه و سحر نظرات () |

بسیاری از مردم کتاب "شاهزاده کوچولو " اثر اگزوپری " را می شناسند. اما شاید همه ندانند که او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید وکشته شد . قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می جنگید . او تجربه های حیرت آو خود را در مجموعه ا ی به نام لبخند گرد آوری کرده است .

در یکی از خاطراتش می نویسد که او را اسیر کردند و به زندان انداختند او که از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبانها حدس زده بود که روز بعد اعدامش خواهند کرد مینویسد :" مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل بشدت نگران بودم . جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آنها که حسابی لباسهایم را گشته بودند در رفته باشد یکی پیدا کردم وبا دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی کبریت نداشتم . از میان نرده ها به زندانبانم نگاه کردم . او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود . فریاد زدم "هی رفیق کبریت داری؟ " به من نگاه کرد شانه هایش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزدیک تر که آمد و کبریتش را روشن کرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمی دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر کرد میدانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد ....ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت وبه او رسید و روی لبهای او هم لبخند شکفت . سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همانجا ایستاد مستقیم در چشمهایم نگاه کرد و لبخند زد من حالا با علم به اینکه او نه یک نگهبان زندان که یک انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود .

پرسید: " بچه داری؟ " با دستهای لرزان کیف پولم را بیرون آوردم وعکس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ایناهاش " او هم عکس بچه هایش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهایی که برای آنها داشت برایم صحبت کرد. اشک به چشمهایم هجوم آورد . گفتم که می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم.. دیگر نبینم که بچه هایم چطور بزرگ می شوند . چشم های او هم پر از اشک شدند. ناگهان بی آنکه که حرفی بزند . قفل در سلول مرا باز کرد ومرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن که به شهر منتهی می شد هدایت کرد نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنکه کلمه ای حرف بزند.

«یک لبخند زندگی مرا نجات داد»

بله لبخند بدون برنامه ریزی بدون حسابگری لبخندی طبیعی زیباترین پل ارتباطی آدم هاست ما لایه هایی را برای حفاظت از خود می سازیم . لایه مدارج علمی و مدارک دانشگاهی ، لایه موقعیت شغلی واین که دوست داریم ما را آن گونه ببینند که نیستیم . زیر همه این لایه ها من حقیقی وارزشمند نهفته است. من ترسی ندارم از این که آن را روح بنامم من ایمان دارم که روح های انسان ها است که با یکدیگر ارتباط برقرار می کنند و این روح ها با یکدیگر هیچ خصومتی ندارد. متاسفانه روح ما در زیر لایه هایی ساخته و پرداخته خود ما که در ساخته شدنشان دقت هولناکی هم به خرج می دهیم ما از یکدیگر جدا می سازند و بین ما فاصله هایی را پدید می آورند وسبب تنهایی و انزوایی ما می شوند."

داستان اگزوپری داستان لحظه جادویی پیوند دو روح است آدمی به هنگام عاشق شدن ونگاه کردن به یک نوزاد این پیوند روحانی را احساس می کند. وقتی کودکی را می بینیم چرا لبخند می زنیم؟ چون انسان را پیش روی خود می بینیم که هیچ یک از لایه هایی را که نام بردیم روی من طبیعی خود نکشیده است و با هم وجود خود و بی هیچ شائبه ای به ما لبخند می زند و آن روح کودکانه درون ماست که در واقع به لبخند او پاسخ میدهد.

 

 

پ.ن:ممنون از دوست خوبم "فرنوش"خانوم گل گلاب واسه این مطلب قشنگ....

                                                                                              ..افسانه..

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٧ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ توسط افسانه و سحر نظرات () |

 

حتما بخونین تا بدونید.

این مطلب، نوشته یک روزنامه نگار پاکستانیه...

 

 

قدیمیه و از ته Mailbox م پیداش کردم...

ولی با این حال حیفم اومد نذارمش...

اگه این مطلبو نخوندین...بخونینش...

بعدش...نظر یادتون نره!!!

 

اگه قبلا هم خوندینش، بازم نظر یادتون نره!!!

به قول سحر:کمی جدی تر...

شاید یکی از دغدغه هامون بشه...که چرا اینجوری باید باشه....

قدیمیه...هم خودش...هم اطلاعاتش...ولی مطمئن باشید که وضعیت بهتر نشده!!!

 

                                                                ..افسانه..


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ توسط افسانه و سحر نظرات () |

پیچك دات نت قالب جدید وبلاگ